دنیای کثیف

کـــدوم خواستـــن
کدوم جــــــون
کدوم عــــــشق
شاید خیلی از این حـــــــرفا دروغه
تا وقتی باهــــــمیم از عشق میگیم
نباشیم حتی قولمون دروغــــــــه
از این عشقایی که زنجــیر میشه
هوس هایی که دامن گیر میشه
میترسم چون دلم بی اعــــــتماده
به احســــــــاسی که بی تاثیر میشه

نه اینکه عــاشقی حال خوشــی نیست
نه اینکه زندگی بی عـشق میشه
 
فقط کاش بین این حسای مبهم
بفهمم آخرش چی عشق میشه

مثل حرفی که نگاهی  نمیگفته و میگفته
اتفاقیه که گاهی نمیافته و میافته
حس یخ زدن تو آتیش
حال ساختنه تو سرما
تو بیداریه خیالت
یه حقیقت تو رویا
تو فکرش نیستیمو پیداش میشه
ولی وقتی که باید باشه میره
به حال و روز ما کاری نداره
همیشه یا براش  زوده یا دیره
5
نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست
نه اینکه زندگی بی عشق میشه
 
فقط کاش بین این حسای مبهم
بفهمم آخرش چی عشق میشه


سلام
میلاد حضرت محمد ص و حضرت امام جعفر صادق ع مبارک
امروز پای سریال زمانه اشک ریختم.
اوایل فیلم به بهزاد کلی فحش دادم و همش میگفتم اصلا چنین آدمی وجود نداره
مگه میشه یه نفر عاشق یکی باشه و به خاطر یه دروغ فقط یه دروغ
بزرگ یا کوچیک
حتی وقتی اون بنده خدا ارغوان این همه گریه میکنه
التماس میکنه
قول میده که دیگه تکرار نکنه
قول میده همه چی رو عالی کنه
همه چی رو بخاد تموم کنه
بعد آقایی که ادعای عاشقی میکرد و دختر بنده خدا رو پنهانی عقد کرد و ماه عسل برد
این طوری مثل سنگ بایسته و ...
1 دروغ حتی به اندازه کوه 1 بار فقط 1 بار
باید بهش فرصت میداد
تازه با وضعیتی که اون بنده خدا داشت
آخه نامرد مگه خودت بهش دروغ نگفتی؟
همون شب که رفتی خونه عموت و دختر عموت مهمونی
و گفتی خونه یکی از اقوام دورمون داریم میریم!!!

اما آخرای فیلم با بهزاد زار زار گریه کردم....
زار زار
زار زار
... و روضه گریه های عصرمم این کلیپ بود که ...

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم.....

سهم تو شد روز تازه..سهم من اشک که بریزم....

به همین سادگی کم شد..عمر گل بوته تو دستم...

گله از تو نیست میدونم ..خودم اینو از تو خواستم...

به جون ستاره هامون..تو عزیز تر از چشامی..

هرجا هستی خوب و خوش باش...

تا ابد بغض صدامی...

تورو محض گریه  هامون نشه باورت یه وقتی..

که دوست ندارم..اینو به خدا گفتم به سختی...

من اگه دوست نداشتم...پای غم هات نمی موندم..

واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم..

اگه گفتم برو خوبم..واسه این بود که میدیدم..

داری اب میشی..میمیری..اینو از همه شنیدم...

دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی..

از دلم نمیری عمرم..نفسامی که هنوزی...

تورو محض لحظه هامون...که نفس نفس خداشه..

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد...

تو که تنها نمی مونی..منه تنها رو دعا کن..

خاطراتمو نگه دار...ولی دستامو رها کن...

دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین مرد..

مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد...


گریه می کرد...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 21:0 توسط منتظر بارون| |

گویا دارم به ایستگاه آخر میرسم

واقعا این دنیا کثیف بود؟!

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:0 توسط منتظر بارون| |

اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
 
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
 
اگر براستی خواستن توانستن بود؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه می توانستند تنها نباشند
 
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی...
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم
 
اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند؛
و ما کلام محبت را در میان نگاه­های گهگاهمان جستجو نمی کردیم
 
اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
 
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم
 
هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
 
اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد....
اگر همه ثروت داشتند
 
اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند؛
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید
 
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم ومی خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....
 
اگر عشق نبود؛
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
 
اگر خداوند 
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آنگاه نمی دانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت
 
دکتر شریعتی

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 2:40 توسط منتظر بارون| |

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 17:23 توسط منتظر بارون| |

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ



روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است



كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد



تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم

پاك كن هايي زپاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم



كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود



مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جارو ي با پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد



همكلاسيهاي درد ورنج وكار

بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بودوتفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك ميشديم

لا اقل يك روز كودك ميشديم



ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد وهم نامت بخير

ياد درس آب وبابايت بخير

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 16:49 توسط منتظر بارون| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت